Wednesday, 1 December 2010

ژیلا مهدویان، اکرم نقابی از اعضای مادران پارک لاله ، را آزاد کنید!شنبه چهارم دسامبر

شنبه چهارم دسامبر، ساعت دو تا سه بعد از ظهر




همبستگی و هم صدائی با مادران پارک لاله(مادران عزادار)

ژیلا مهدویان، اکرم نقابی از اعضای مادران پارک لاله (مادران عزادار)، را آزاد کنید!

شنبه چهارم دسامبر ساعت دو تا سه بعد از ظهر

همدردی و همصدائی حامیان "مادران پارک لاله"-مادران عزادار- در لندن، با مادرانی که فرزندان خود را از دست داده و یا چشم انتظار رهائی فرزندانشان از زندان هستند

در اعتراض به دستگیری ژیلا مهدویان، و اکرم نقابی، از اعضای مادران پارک لاله، نسرين ستوده، حقوقدان و وکيل پرونده‌های حقوق بشر، گرد هم می آییم و و خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط مادران عزادار هستیم


ماحامیان "مادران پارک لاله" در لندن، شنبه چهارم دسامبر گرد هم می آییم ، به مناسبت روز 25 نوامبر، روز جهانی مبارزه علیه خشونت و تبعیض علیه زنان ،ضمن محکوم کردن هر نوع خشونت و تبعیض، خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط زندانیان،: بهاره هدايت- مهديه گلرو- عاطفه نبوی-صهبا رضوانی- منيژه نصراللهی- سوسن تبيانيان-فرح واضحان- معصومه ياوری- نازيلا دشتی- عاليه اقدام دوست-زهرا جباری- کفايت ملک محمدی- ريحانه حاج ابراهيم دباغ-عذرالسادات قاضی ميرسعيد- پروين جواد زاده- فاطمه خرم جو- هنگامه شهيدی- مهسا رحمتی-نسرین ستوده –روناک صفارزاده-شبنم مددزاده، نازنین خسروانی، روزنامه نگار در بند هستیم و همچنان بر سه خواسته اصلی مادران پای می فشاریم:

1. محاکمه عادلانه و علنی آمرین و عاملین کشتارهای سی و یک سال گذشته؛

2. لغو مجازات اعدام؛

3. آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی.

حامیان "مادران عزدار ایران" لندن /انگلستان


Join London Supporters of Mourning Mothers in Iran

London Supporters of Mourning Mothers in Iran will demonstrate their solidarity with those mothers who have lost their children in the detention centres or prisons of the Iranian regime or are awaiting the release of their loved ones from detention and prison.

We raise our voices to the continued detention of two of Iran’s Mourning

Mothers, Jila Mahdavian and Akram Neghabi and also Nasrin Sotudeh, human rights lawyer. Ms Akram Neghabi is Said Zeinali’s mother; a student who was detained on 10 July

1999 and was never heard of and Ms Jila Mahdavian, Hesam Term

asi’s mother who has contracted kidney and liver infection in prison and is currently hospitalised.

Iran’s Mourning Mothers demand:

- The formation of a facts-finding commission to investigate the disappearance and murder of their loved ones and seek justice from the Iranian authorities.

- The release of all political and ideological prisoners.

- The elimination of capital punishment.

On the eve of the 25 November, International Day for the Elimination of Violence Against Women, London Supporters of Iran’s Mourning Mothers condemn all violence and discrimination against women and demand the unconditional release of women political and ideological prisoners including: Bahareh Hedayat, Mahdieh Golru, Atefeh Nabavi, Sahba Rezvanio, Manijesh Nasrolahi, Susan Tanianian, Farah Vazehan, Alieh Eghdamdust, Nazila Dashti, Zahra Jabari, Kefayat Malek Mohammadi, Reyhaneh Haj Ebrahim, Ozralsadat Ghazi, Parvin Javad Zadeh, Fatemeh Khoramjou, Hengameh Shahidi, Mahsa Rahmati, Nasrin Sotudeh, Ronak Safarzadeh, Shabnam Madadzadeh, Nazanin Khosravani.

London Supporters of Iran’s Mourning Mothers also demand:

- Those who have been involved in the torture and murder of thousands of Iranians since 1979 to be tried in a court of justice to answer for their crimes.

- Elimination of Capital punishment.

- Freedom of all political and ideological prisoners in Iran.

Email: mourningmothersiranlondon@gmail.com

http://maderandaghdar.blogspot.com

Find us on Face book: Mourning Mothers Iran London

Saturday: 4 December 2010

15.00 14.00: Time

Location: North Terrace of Trafalgar Square (in front of the National Gallery) Nearest Tube Charing Cross: Bakerloo and Northern line

شرط مادر سهراب اعرابى همه زندانيان سياسى را تبرئه و آزاد كنيد

شرط مادر سهراب اعرابى براى گذشت از خون شهيدش:

همه زندانيان سياسى را تبرئه و آزاد كنيد


چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹
جرس
پروين فهيمى، مادر سهراب اعرابى، از شهداى پس از انتخابات رياست جمهورى سال گذشته، با وجود گذشت يك سال و شش ماه از شهادت پسرش، مى‌گويد كه شكايتش در مورد معرفى قاتل فرزندش، از سوى مسئولان بى پاسخ مانده، اما او همچنان خواستار معرفى قاتل سهراب است.
او در گفت‌و‌گويى با خبرنگار كلمه مى گويد: “نمى گذارم خون پسرم پايمال شود، حتى اگر من را بكشند، بالاتر از سياهى رنگى نيست، بالاتر از مرگ هم چيزى نيست.”
خانم فهيمى تنها شرط گذشتن از خون پسرش را آزادى تمام زندانيان سياسى مى داند و در اين مورد مى گويد: “اگر همه زندانيان سياسى را با اعلام برائت آزاد كنند از خون سهراب مى گذرم، چون حداقل مى دانم خون فرزندم باعث آزادى ديگران شده است. اما اگر قرار باشد كه فرزندم را كه كشته اند و زندانيان هم در زندان باشند از خون سهراب نمى گذرم و تا مشخص نشدن قاتلش ساكت نخواهم بود.”

خانم فهيمى آخرين بار كى سهراب را ديديد؟
چند شب پيش. به خوابم آمد. سرش رو روى سينه من بود. دستم را توى موهاش بردم و … مدت ها بود خوابش را نديده بودم.

پس هنوز با شماست؟
همه جا از سهراب نشانه است، مگر مى توان فراموش كرد.از من گرفتندش.

چند وقت از شكايت شما به مسئولان مى گذرد؟
از ۲۵ خرداد ۸۸ كه سهراب به خانه نيامد همان شب از تمام بيمارستان ها سراغ فرزندم را گرفتم.هر بيمارستانى كه مى رفتيم حدود ۴۵ زخمى داشتند كه معلوم نيست سرانجام آن ها چه شد. بچه ام را پيدا نكردم، صبح روز بعد كلانترى محل رفتم و اعلام مفقودى كردم، تمام ادارات دادگاه ها، پليس امنيت، دادستانى همه جا را گشتم كه هر كدام حرف متفاوتى مى زدند يكى مى گفت در حال بازجويى است يا مى گفتند اوين است و …اين رفت و آمدهاى ما ادامه داشت كه نزديك به يك ماه بعد روز ۲۰ تير ماه كه باز براى پيگيرى رفته بودم آگاهى گفت شناسايى شده است. با اين حال براساس نامه اى كه پزشك قانونى به ما داده تاريخ شهادت ۲۹ خرداد قيد شده است. ۸روز بعد از آن شكايت كردم كه تا الان هم جوابى ندادند.

چه مواردى در شكايت شما قيد شده است؟
بايد بگويند اگر فرزند من ۲۵ خرداد شهيد شده از تاريخ بيست و پنج ام تا ۲۹ خرداد كه به پزشك قانونى تحويل شده بر او چه گذشته ؟ بايد به من پاسخ دهند انگيزه قتل فرزندم چه بوده؟ قاتل يا قاتلين و آمرين چه كسانى بودند؟ اسلحه به كار رفته چه بوده؟ حتى وسايل شخصى پسرم را به من ندادند. تا امروز هيچ جوابى به من ندادند. وكيل من هم چنان پيگير است.

از چه مراجعى پيگيرى كرديد؟
علاوه بر اين شكايت، به آقاى شاهرودى رييس قوه قضاييه وقت، على لاريجانى رييس مجلس شوراى اسلامى، صادق آملى لاريجانى، كميسيون امنيت ملى، كميسيون اصل
نود مجلس نامه نوشتم دريغ از جواب. چه كردند براى ما؟ سوال من اين است كه نقش قوه قضاييه در اين كشور چيست و اين قوه چكاره است؟

اگر شكايت شما براى هميشه بى جواب بماند؟
از مراجع بين المللى دادخواهى مى كنم. بايد تكليف قاتل فرزندم مشخص شود. مگر آن كه شرط من را براى آزادى تمام زندانيان سياسى بپذيرند. البته بايد بگويم شهداى روز ۲۵ خرداد سال گذشته تنها فرزند من نبود تعداد زيادى در اين روز شهيد شدند محرم چگينى، حسن پور، اشكان سهرابى، مسعود هاشم زاده، رامين رمضانى و بسيارى ديگر كه هيچ نامى از آن ها نمى برند. برخى خانواده هاى آن ها را هم تهديد كرده اند كه چيزى نگويند. البته هيچ يك از ما خانواده ها از خون فرزندانمان نمى گذريم و اگر درايران جواب نگيريم از مراجع بين المللى پيگير خواهيم شد.

خانم فهيمى، چرا مساله اى مثل كهريزك در دستگاه پيگيرى مى شود و موضوع شهداى ۲۵ خرداد هنوز بى پاسخ مانده است؟
به خاطر ارتباط نزديك آقاى روح الامينى در دستگاه به حرف ايشان اهميت دادند. البته محسن روح الامينى، امير جوادى فر و محمد كامرانى، قهرمانى و ..همه فرزندان من هستند و من فكر مى كنم خدا خواست اتفاق كهريزك بيفتد تا صداى ما هم بيشتر به گوش مسوولان برسد. چون اين ها باعث شدند صدايى در بيايد. ما با اين كه اين همه گلايه و شكايت داريم هيچ كس پاسخگوى خون فرزندانمان نيست.تنها ندا و سهراب نبودند.جوانان زيادى از بين رفتند ما كه نمى توانيم كتمان كنيم، وقتى بهشت زهرا برويد.قطعه ۲۵۷ كاملا مشخص است. ما حق زندگى كردن داريم، حق داريم بپرسيم چرا فرزندانمان كشته شدند؟ قاتل را بايد معرفى كنند. در يك دادگاه علنى محاكمه كنند.

شما به عنوان اعضاى جنبش سبز ايران آينده را چطور مى بينيد؟
من جنبش را قبول دارم و خودم هم جزء جنبش سبز هستم و به خاطر سهراب تا آخر عمرم راه جنبش سبز ايران را ادامه مى دهم.چون جوانان سبز مثل سهراب زياد هستن و همه آن ها براى من مثل سهراب اند. اميدوارم آينده روشن باشد.

آقاى لاريجانى در سفر اخير در مورد حقوق بشر به رعايت كامل اين اصل در كشور اشاره داشتند، شما كه پس از شهادت فرزندتان تحت فشارهاى مختلف بوديد، آيا موافق اين ادعاى ايشان هستيد؟
به هيچ عنوان قابل قبول نيست؛ اگر حقوق بشر رعايت مى شد چرا سهراب من را كشتند؟ چرا جان اين همه جوان را سال گذشته گرفتند؟ من يك مورد ساده را براى شما مثال مى زنم يكى از حقوق شهروندى راه پيمايى مسالمت آميز بدون سلاح است چرا روز ۲۵ خرداد اين همه بچه هاى ما را كشتند؟ مگر خلافى كردند؟ حق اعتراض حق هر انسانى است.

معلوم هست هنوز غم از دست رفتن سهراب تسكين نيافته ايد.
هنوز نمى توانم باور كنم. سهراب براى من خيلى عزيز بود.باورم نمى شود براى من قابل هضم نيست چطور يك هموطن روى هموطن خود اسلحه بكشد.كجاى دين و قرآن گفته يك مسلمان م يتواند مسلمان ديگر را بكشد، از بالاى پل پرت كند. با ماشين از روش رد شود .اسلحه بكشد.با وجود سن ۵۵ ساله ام هنوز اين ها را نفهميدم. بعضى وقت ها فكر مى كنم آيا قدرت يا مال آن قدر ارزش دارد كه به خاطر آن جان مى گيرند.

و حرف آخر؟
سهراب من سبز است. بعضى ها مى خواهند فرزندم را مصادره كنند كه من اجازه نمى دهم. من منكر اعتقاد سهراب نمى شوم و اجازه سوء استفاده از نام او را نخواهم داد.

مگر از دولتى ها سراغ شما براى دلجويى آمدند؟
از هلال احمر و استاندارى بعد از شهادت سهراب آمدند. آمدند نمى دانيم دردى از ما دوا كنند يا دردى به دردهايمان اضافه كنند. آن ها كه از استاندار آمده بودند گفتند از بين رفتن فرزندتان كار اغتشاشگران بود گفتم پس همه مردم ايران اغتشاشگر هستند. بعد هم گفتند كه شما ۳ فرزند ديگر هم داريد كه به نوعى مارا تهديد كردند. در هر حال مساله ما دادخواهى است.

Wednesday, 24 November 2010

آذرماه را به خاطر بسپاریم، رازهایی در خود دارد

بیانیه مادران پارک لاله به مناسبت اتفاقات آذرماه


از سال ها پیش، زمانی که به ماه آذر نزدیک می شدیم و حرفی از مبارزات مردم به میان می آمد، اولین چیزی که یادآور می شدیم، روز 16 آذر و مبارزات دانشجویی بود. روزی که دانشجویان در اعتراض به پادگانی شدن دانشگاه و با شعار" اتحاد، مبارزه، پیروزی" در مقابل رژیم ستم شاهی وابسته به قدرت های بزرگ جهان ایستادند و سه تن از آنها به نام های قندچی، بزرگ نیا و شریعت رضوی جان خود را بر سر آرمان شان دادند و تعداد زیادی روانه زندان ها شدند و برخی نیز از تحصیل محروم گشتند.
از آن سال، دانشجویان و مردم مبارز، این روز را گرامی می دارند و در گرامی داشت یاد و خاطره کشته شدگان، به اشکال مختلف صدای اعتراض شان را به گوش جهانیان می رسانند و این صدای اعتراض همواره با زندان و شکنجه و کشتار و محرومیت همراه بوده است.
اما امروز که از آذرماه حرف می زنیم، دیگر تنها 16 آذر نیست که در خاطره ها نقش می بندد و دل ها را می آزارد، حوادث بسیاری است که هر کدام رازهایی را در خود دارد و انسان های بیشماری را درگیر کرده است و به این امیدند که روزی پرده ها کنار رود و این رازها آشکار شود. رازهایی که در گوشه و کنار این خانه و آن خانه و شهر و کشور و تمامی دنیا گسترانیده شده و هر کسی به شیوه خود آن را برملا و در زنده نگاه داشتن آن می کوشد. رازهایی که با هیچ زور سر نیزه ای نمی توان آن را به دست فراموشی سپرد.
آذر سال 1357، اوج گیری مبارزات مردم برای بیرون کردن شاه و خلاصی از ستم شاهی، اعتراض های دانشجویی و ....
آذر سال 1358، باز هم مبارزات دانشجویی و ....
آذر سال 1359، مبارزات دانشجویان در اعتراض به انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه ها.
آذرماه سال های 60 و 61 و 62 و سال های سرکوب و سکوت و به دنبال آن آذر سال 1367، روزهایی که پس از کشتار گروهی هزاران زندانی سیاسی صفحه ای دیگر از جنایات حکومت را برویمان گشود. تحویل ساک های زندانیان سیاسی در روزهای اولیه آذرماه مربوط به زندانیانی که در مرداد و شهریور سال 1367 کشته شده بودند. کشتاری که هنوز پس از گذشت بیست و دو سال، هیچ ارگان رسمی پاسخی مبنی بر قبول این جنایت به زبان نیاورده است. هر یک می گوید دیگری بوده و ما بی خبر بودیم. کشتاری که سه ماه و اندی خانواده ها را در بی خبری مطلق نگاه داشتند و با پایداری و پیگیری خانواده ها به این جا و آن جا، بالاخره به این واقعیت تلخ رسیدند که عزیزانشان را سر به نیست کرده اند. ولی هنوز برخی باور نداشتند، تا اینکه خانواده ها را به صورت تک تک، خبر کردند و به هر کدام ساک هایی تحویل دادند. تحویل ساک ها بیشتر در کمیته ها صورت می گرفت و برای برخی نیز در لونا پارک بود. ساک هایی که نه وصیت نامه ای در آن بود و نه نشانی واقعی از کشته شدگان و نحوه کشته شدن. برخی از خانواده ها تا بدان روز هنوز امید داشتند که شاید عزیزشان به خانه بازگردد. شاید در میان کشته شدگان نباشد، شاید در گوشه ای در بند باشد و هزاران شاید دیگر که خانواده ها را در حالت انتظار نگاه می داشت ولی با تحویل ساک ها، انتظارها به سر آمد و خانواده ها راهی گورستان ها شدند. گورستان هایی که نه نشانی داشت و نه سندی و مدرکی. فقط می دانستند که عزیزشان کشته شده است و در گوشه ای بی خبر به خاک سپرده شده است. جستند ولی نیافتند. رفتند ولی نرسیدند و با حدس و گمان و برخی اطلاعات درست و نادرست، خاوران را به عنوان محل دفن دسته جمعی عزیزانشان پذیرفتند. ولی همچنان می روند و می پویند و می بویند، تا بدان جایی که می خواهند برسند. می روند و بالاخره خواهند رسید. روزی بایستی روشن شود، چرا و به چه دلیلی، کسانی که در زندان بودند و حکم داشتند و سال های بسیاری از محکومیت شان سپری شده بود و حتی برخی به عنوان "ملی کش" یعنی در مرحله آزادی! بودند به جوخه های آتش و یا به طناب دار سپرده شدند. وقتی کشتند، چرا آنها را به خانواده هایشان تحویل ندادند، چرا وصیت نامه شان را تحویل ندادند و هزاران چرای دیگر. خانواده ها به سراغ هم می رفتند و سرکوب می شدند، مراسم بر پا می داشتند و به دیدار هم می رفتند باز سرکوب می شدند، به هم دلداری می دادند و به خاوران می رفتند و باز سرکوب می شدند ولی باز در کنار هم بودند و هستند و خواهند بود، هر چند در ظاهر تعدادشان اندک شود.
آذر سال 1377، قتل های زنجیره ای با کشتار خونین پروانه و داریوش فروهر، محمد مختاری و جعفر پوینده شروع شد و انسان های شریف دیگری را نیز به وحشیانه ترین شکل ممکن کشتند. از آن روز خانواده های آنها تلاش می کنند که علت و علل این جنایات را روشن کنند، وکلایشان به زندان افتادند و سال ها زندان را تحمل کردند. خانواده ها مراسم گرفتند و سرکوب شدند. به سر خاک شان رفتند و سرکوب شدند. تعداد زیادی را دستگیر و تهدید کردند و هنوز که دوازده سال از آن جنایات می گذرد، تنها اعتراف ارگان رسمی حاکمیت این بوده است که گروهی خودسر این جنایت را انجام داده اند و با این اوصاف هنوز خانواده شان اجازه ندارند که حتی در خانه شخصی شان مراسمی در خور این عزیزان بر پا دارند و یادشان را گرامی بدارند.
پس از سال های سکوت، دیگر نه فقط دانشجویان که مردم به تنگ آمده در مقابل بی عدالتی ها ایستادند و قد علم کردند. این مبارزات در خرداد سال 1388 به اوج خود رسید و تعداد زیادی از جوانان و زنان و مردان برومندمان در خیابان ها و زندان ها کشته شدند. در گذشته شاید این دانشجویان بودند که مبارزات شان به مبارزه ای بی امان تبدیل می شد، ولی این بار مردم پا به صحنه گذاشتند و ایستادند و با دست خالی پایداری کردند.
سال گذشته مبارزات مردم از خرداد شروع شد و تعداد زیادی از انسان ها را به جرم شرکت در یک حرکت مدنی و برای دفاع از حقوق شهروندی شان به طرزی بسیار خشونت بار مورد سرکوب و زندان و شکنجه و تجاوز قرار دادند و تعدادی را نیز کشتند. این خشونت ها و بخصوص گرفتن این جان های عزیز، نه تنها صدای مادران و خانواده هاشان را بلکه صدای تمامی مردم ایران و جهان را به صدا در آورد و اعتراض های گسترده ای را به دنبال داشت و همچنان دارد. در ششم تیرماه، مادران در پارک لاله تجمع کردند و صدای اعتراض شان را با شمع هایی در دست و عکس های عزیزانشان در یک حرکت آرام نشان دادند.
در 14 آذر سال 1388، نیروهای انتظامی به مادرانی که در سکوت کنار هم راه می رفتند، حمله کرده و سی و یک نفر شان را دستگیر کردند. اما در 16 آذر همان سال در حالیکه سدی از گارد ضد شورش، پلیس و لباس شخصی در جلوی درب دانشگاه تهران و سایر دانشگاه ها به وجود آورده بودند تا از ورود و خروج دانشجویان جلوگیری شود، دانشجویان در داخل دانشگاه این روز را گرامی داشتند و مردم نیز در بیرون از دانشگاه آن چنان حمایتی از آنان نمودند که در تاریخ ایران بی نظیر بود. دراین روز اما ابعاد دستگیری چنان وسیع بود که مسئولین زندان ها مجبور شدند برای جا باز کردن برای دستگیری شده ها، تعدادی از زندانیان از جمله مادران را آزاد سازند.
باز هم در 16 آذر همان سال، علیرغم سرکوب و دستگیری تعداد زیادی از دانشجویان، دستگیری بسیاری از مردم عادی و مادران و دیگر زنان کشورمان را نیز شاهد بودیم. دانشجوهای بسیاری ستاره دار شدند و از تحصیل محروم و بسیاری هم چنان در زندان ها در بندند. حمله نیروهای انتظامی به دانشگاه ها و بخصوص کوی دانشگاه، بدنه دانشجویی و مبارزات مردم را به حرکت در آورد و دانشجویان در دانشگاه شعار دادند: " دانشگاه پادگان نیست".
روز ششم آذر امسال نیز مصادف است با روز 25 نوامبر، روز جهانی مبارزه علیه خشونت و تبعیض، در سال های گذشته، زنان مبارز در اعتراض به خشونت و به منظور رفع هر گونه تبعیض حرکت هایی اعتراضی را ترتیب دادند که با سرکوب نیروهای امنیتی روبرو شدند و بسیاری از این حرکات به زندان و حبس و محرومیت منجر شد. بعد از این همه سال مبارزه برای رفع خشونت و جلوگیری از تبعیض و کشتار و تجاوز و بند و زندان، هنوز که هنوز است هر روز شاهد خشونتی دیگر هستیم. مادرانی را به بند می کشند، به آنها تهمت می زنند، دخترانشان را نیز دستگیر و با هزاران ترفند و اعتراف به عمل ناکرده، آزاد می کنند. در روز روشن انسان ها همدیگر را تکه پاره می کنند و نیروی انتظامی قدم از قدم بر نمی دارد. ولی کافی است کسی حرفی بزند که آقایان را خوش نیاید، موجی از نیروهای امنیتی و لباس شخصی و غیرو بر سرش هوار می شوند و دست و پایش را به بند می کشند و ....
هم اینک نیز دو تن از مادران به نام های اکرم نقابی(مادر سعید زینالی) و ژیلا مهدویان(مادر حسام ترمسی) که در تاریخ 17 مهرماه در منزل شان دستگیر شده اند، بدون اینکه ملاقاتی با خانواده هاشان داشته باشند، همچنان در بندند و خبری از آزادی شان نیست.
راستی برای خلاصی از این خشونت ها چه باید کرد؟
ما مادران پارک لاله(عزادار)، ضمن محکوم کردن هر نوع خشونت و تبعیض، خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط مادران در بند هستیم و همچنان بر سه خواسته اصلی خود به ترتیب زیر پای می فشاریم:
1. محاکمه عادلانه و علنی آمرین و عاملین کشتارهای سی و یک سال گذشته؛
2. لغو مجازات اعدام؛
3. آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی.
ما مادران تا تحقق خواسته هایمان همچنان ایستاده ایم


مادران پارک لاله(عزادار
سوم آذر 1389

آذرماه را به خاطر بسپاریم، رازهایی در خود دارد!


بیانیه مادران پارک لاله به مناسبت اتفاقات آذرماه:

آذرماه را به خاطر بسپاریم، رازهایی در خود دارد!

از سال ها پیش، زمانی که به ماه آذر نزدیک می شدیم و حرفی از مبارزات مردم به میان می آمد، اولین چیزی که یادآور می شدیم، روز 16 آذر و مبارزات دانشجویی بود. روزی که دانشجویان در اعتراض به پادگانی شدن دانشگاه و با شعار" اتحاد، مبارزه، پیروزی" در مقابل رژیم ستم شاهی وابسته به قدرت های بزرگ جهان ایستادند و سه تن از آنها به نام های قندچی، بزرگ نیا و شریعت رضوی جان خود را بر سر آرمان شان دادند و تعداد زیادی روانه زندان ها شدند و برخی نیز از تحصیل محروم گشتند.
از آن سال، دانشجویان و مردم مبارز، این روز را گرامی می دارند و در گرامی داشت یاد و خاطره کشته شدگان، به اشکال مختلف صدای اعتراض شان را به گوش جهانیان می رسانند و این صدای اعتراض همواره با زندان و شکنجه و کشتار و محرومیت همراه بوده است.
اما امروز که از آذرماه حرف می زنیم، دیگر تنها 16 آذر نیست که در خاطره ها نقش می بندد و دل ها را می آزارد، حوادث بسیاری است که هر کدام رازهایی را در خود دارد و انسان های بیشماری را درگیر کرده است و به این امیدند که روزی پرده ها کنار رود و این رازها آشکار شود. رازهایی که در گوشه و کنار این خانه و آن خانه و شهر و کشور و تمامی دنیا گسترانیده شده و هر کسی به شیوه خود آن را برملا و در زنده نگاه داشتن آن می کوشد. رازهایی که با هیچ زور سر نیزه ای نمی توان آن را به دست فراموشی سپرد.
آذر سال 1357، اوج گیری مبارزات مردم برای بیرون کردن شاه و خلاصی از ستم شاهی، اعتراض های دانشجویی و ....
آذر سال 1358، باز هم مبارزات دانشجویی و ....
آذر سال 1359، مبارزات دانشجویان در اعتراض به انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه ها.
آذرماه سال های 60 و 61 و 62 و سال های سرکوب و سکوت و به دنبال آن آذر سال 1367، روزهایی که پس از کشتار گروهی هزاران زندانی سیاسی صفحه ای دیگر از جنایات حکومت را برویمان گشود. تحویل ساک های زندانیان سیاسی در روزهای اولیه آذرماه مربوط به زندانیانی که در مرداد و شهریور سال 1367 کشته شده بودند. کشتاری که هنوز پس از گذشت بیست و دو سال، هیچ ارگان رسمی پاسخی مبنی بر قبول این جنایت به زبان نیاورده است. هر یک می گوید دیگری بوده و ما بی خبر بودیم. کشتاری که سه ماه و اندی خانواده ها را در بی خبری مطلق نگاه داشتند و با پایداری و پیگیری خانواده ها به این جا و آن جا، بالاخره به این واقعیت تلخ رسیدند که عزیزانشان را سر به نیست کرده اند. ولی هنوز برخی باور نداشتند، تا اینکه خانواده ها را به صورت تک تک، خبر کردند و به هر کدام ساک هایی تحویل دادند. تحویل ساک ها بیشتر در کمیته ها صورت می گرفت و برای برخی نیز در لونا پارک بود. ساک هایی که نه وصیت نامه ای در آن بود و نه نشانی واقعی از کشته شدگان و نحوه کشته شدن. برخی از خانواده ها تا بدان روز هنوز امید داشتند که شاید عزیزشان به خانه بازگردد. شاید در میان کشته شدگان نباشد، شاید در گوشه ای در بند باشد و هزاران شاید دیگر که خانواده ها را در حالت انتظار نگاه می داشت ولی با تحویل ساک ها، انتظارها به سر آمد و خانواده ها راهی گورستان ها شدند. گورستان هایی که نه نشانی داشت و نه سندی و مدرکی. فقط می دانستند که عزیزشان کشته شده است و در گوشه ای بی خبر به خاک سپرده شده است. جستند ولی نیافتند. رفتند ولی نرسیدند و با حدس و گمان و برخی اطلاعات درست و نادرست، خاوران را به عنوان محل دفن دسته جمعی عزیزانشان پذیرفتند. ولی همچنان می روند و می پویند و می بویند، تا بدان جایی که می خواهند برسند. می روند و بالاخره خواهند رسید. روزی بایستی روشن شود، چرا و به چه دلیلی، کسانی که در زندان بودند و حکم داشتند و سال های بسیاری از محکومیت شان سپری شده بود و حتی برخی به عنوان "ملی کش" یعنی در مرحله آزادی! بودند به جوخه های آتش و یا به طناب دار سپرده شدند. وقتی کشتند، چرا آنها را به خانواده هایشان تحویل ندادند، چرا وصیت نامه شان را تحویل ندادند و هزاران چرای دیگر. خانواده ها به سراغ هم می رفتند و سرکوب می شدند، مراسم بر پا می داشتند و به دیدار هم می رفتند باز سرکوب می شدند، به هم دلداری می دادند و به خاوران می رفتند و باز سرکوب می شدند ولی باز در کنار هم بودند و هستند و خواهند بود، هر چند در ظاهر تعدادشان اندک شود.
آذر سال 1377، قتل های زنجیره ای با کشتار خونین پروانه و داریوش فروهر، محمد مختاری و جعفر پوینده شروع شد و انسان های شریف دیگری را نیز به وحشیانه ترین شکل ممکن کشتند. از آن روز خانواده های آنها تلاش می کنند که علت و علل این جنایات را روشن کنند، وکلایشان به زندان افتادند و سال ها زندان را تحمل کردند. خانواده ها مراسم گرفتند و سرکوب شدند. به سر خاک شان رفتند و سرکوب شدند. تعداد زیادی را دستگیر و تهدید کردند و هنوز که دوازده سال از آن جنایات می گذرد، تنها اعتراف ارگان رسمی حاکمیت این بوده است که گروهی خودسر این جنایت را انجام داده اند و با این اوصاف هنوز خانواده شان اجازه ندارند که حتی در خانه شخصی شان مراسمی در خور این عزیزان بر پا دارند و یادشان را گرامی بدارند.
پس از سال های سکوت، دیگر نه فقط دانشجویان که مردم به تنگ آمده در مقابل بی عدالتی ها ایستادند و قد علم کردند. این مبارزات در خرداد سال 1388 به اوج خود رسید و تعداد زیادی از جوانان و زنان و مردان برومندمان در خیابان ها و زندان ها کشته شدند. در گذشته شاید این دانشجویان بودند که مبارزات شان به مبارزه ای بی امان تبدیل می شد، ولی این بار مردم پا به صحنه گذاشتند و ایستادند و با دست خالی پایداری کردند.
سال گذشته مبارزات مردم از خرداد شروع شد و تعداد زیادی از انسان ها را به جرم شرکت در یک حرکت مدنی و برای دفاع از حقوق شهروندی شان به طرزی بسیار خشونت بار مورد سرکوب و زندان و شکنجه و تجاوز قرار دادند و تعدادی را نیز کشتند. این خشونت ها و بخصوص گرفتن این جان های عزیز، نه تنها صدای مادران و خانواده هاشان را بلکه صدای تمامی مردم ایران و جهان را به صدا در آورد و اعتراض های گسترده ای را به دنبال داشت و همچنان دارد. در ششم تیرماه، مادران در پارک لاله تجمع کردند و صدای اعتراض شان را با شمع هایی در دست و عکس های عزیزانشان در یک حرکت آرام نشان دادند.
در 14 آذر سال 1388، نیروهای انتظامی به مادرانی که در سکوت کنار هم راه می رفتند، حمله کرده و سی و یک نفر شان را دستگیر کردند. اما در 16 آذر همان سال در حالیکه سدی از گارد ضد شورش، پلیس و لباس شخصی در جلوی درب دانشگاه تهران و سایر دانشگاه ها به وجود آورده بودند تا از ورود و خروج دانشجویان جلوگیری شود، دانشجویان در داخل دانشگاه این روز را گرامی داشتند و مردم نیز در بیرون از دانشگاه آن چنان حمایتی از آنان نمودند که در تاریخ ایران بی نظیر بود. دراین روز اما ابعاد دستگیری چنان وسیع بود که مسئولین زندان ها مجبور شدند برای جا باز کردن برای دستگیری شده ها، تعدادی از زندانیان از جمله مادران را آزاد سازند.
باز هم در 16 آذر همان سال، علیرغم سرکوب و دستگیری تعداد زیادی از دانشجویان، دستگیری بسیاری از مردم عادی و مادران و دیگر زنان کشورمان را نیز شاهد بودیم. دانشجوهای بسیاری ستاره دار شدند و از تحصیل محروم و بسیاری هم چنان در زندان ها در بندند. حمله نیروهای انتظامی به دانشگاه ها و بخصوص کوی دانشگاه، بدنه دانشجویی و مبارزات مردم را به حرکت در آورد و دانشجویان در دانشگاه شعار دادند: " دانشگاه پادگان نیست".
روز ششم آذر امسال نیز مصادف است با روز 25 نوامبر، روز جهانی مبارزه علیه خشونت و تبعیض، در سال های گذشته، زنان مبارز در اعتراض به خشونت و به منظور رفع هر گونه تبعیض حرکت هایی اعتراضی را ترتیب دادند که با سرکوب نیروهای امنیتی روبرو شدند و بسیاری از این حرکات به زندان و حبس و محرومیت منجر شد. بعد از این همه سال مبارزه برای رفع خشونت و جلوگیری از تبعیض و کشتار و تجاوز و بند و زندان، هنوز که هنوز است هر روز شاهد خشونتی دیگر هستیم. مادرانی را به بند می کشند، به آنها تهمت می زنند، دخترانشان را نیز دستگیر و با هزاران ترفند و اعتراف به عمل ناکرده، آزاد می کنند. در روز روشن انسان ها همدیگر را تکه پاره می کنند و نیروی انتظامی قدم از قدم بر نمی دارد. ولی کافی است کسی حرفی بزند که آقایان را خوش نیاید، موجی از نیروهای امنیتی و لباس شخصی و غیرو بر سرش هوار می شوند و دست و پایش را به بند می کشند و ....
هم اینک نیز دو تن از مادران به نام های اکرم نقابی(مادر سعید زینالی) و ژیلا مهدویان(مادر حسام ترمسی) که در تاریخ 17 مهرماه در منزل شان دستگیر شده اند، بدون اینکه ملاقاتی با خانواده هاشان داشته باشند، همچنان در بندند و خبری از آزادی شان نیست.
راستی برای خلاصی از این خشونت ها چه باید کرد؟
ما مادران پارک لاله(عزادار)، ضمن محکوم کردن هر نوع خشونت و تبعیض، خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط مادران در بند هستیم و همچنان بر سه خواسته اصلی خود به ترتیب زیر پای می فشاریم:
  1. محاکمه عادلانه و علنی آمرین و عاملین کشتارهای سی و یک سال گذشته؛
  2. لغو مجازات اعدام؛
  3. آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی.
ما مادران تا تحقق خواسته هایمان همچنان ایستاده ایم.
مادران پارک لاله(عزادار)
سوم آذر 1389

Saturday, 20 November 2010

اصلاً ما این امتحان را نخواستیم

اصلاً ما این امتحان را نخواستیم

اختصاصی سایت مادران پارک لاله:
ساعتهای اول سحر بود.هنوزسپیده نزده بود. زمانی که به پشت درآهنی طوسی رنگ اوین رسیدم راننده بوق زد و در با کنترل بصورت کشویی باز شد. چقدر دوست داشتم فضای درون‌اش را ببینم. سال‌ها بود که از آن مسیر رفت و آمد می‌کردم و همیشه دلم می خواست درون‌اش را ببینم. با باز شدن در، راننده از من خواهش کرد که اگر ممکن است سرتان را پایین بگیرید. از آنجا که برایم دیدن فضای بیرونی به اندازه فضای درونی زندان جالب بود گفتم: بله حتماً.
سرم را پایین انداخته و وقتی راننده خیال‌اش از بابت این‌که سرم پایین است راحت شد به آرامی سر را بالا آورده و زیر چشمی مشغول دید زدن شدم. خیابان آسفالت باریکی بود که در دوطرفش به ردیف درخت کاشته شده بود. بعد از حدود دو‌دقیقه از ورودمان به داخل محوطه زندان ماشین توقف کرد و راننده گفت:بفرمایید پایین. بغل دستیِ راننده همزمان با من از ماشین پیاده شده و در آهنی کوچک طوسی رنگی را به آرامی کوبید از داخل کسی جواب داد: بله!
همراه راننده گفت: بیاید بازداشتی را تحویل بگیرد.
در را باز کرد و به من گفت: بفرماید داخل.
در دل از این‌که چنین رفتار مودبانه‌ای دارند کمی خوشحال بودم ولی بسوزد پدر آنکس که بگوید از بازداشت و زندان ترس ندارد. توهم و ترس اولیه همزاد انسان است. از این‌که نمی‌دانی به کجا وارد می‌شوی و یا با چه کسانی روبرو خواهی شد. حتی اگر سفر به جزایر قناری هم باشد چون مکانی نامعلوم است از اینکه تازه واردی ترس و توهم همراهت هست زندان که جای خود دارد.
مردی قد کوتاه با ریشی انبوه به استقبال آمد و گفت: لطفاً این چشم بند را بزنید!
گفتم: نیازی نیست من سرم رو پایین می گیرم و نگاه نمی کنم.
گفت: این جز قوانین است.
کمی خودم را جمع و جور کردم و چشم بند طوسی رنگی را انتخاب کرده و روی چشمهایم کشیدم. مرد گفت: اگر ممکنه بکشید پایین تر!
به آرامی دستم را بطرف پیشانی برده و چشم بند را پایین کشیدم همین‌که مرد پشتش را به من کرد چشم بند را زدم بالا. می‌مُردم اگر نمی دیدم. من که این همه راه آمده بودم حال فرصت دید زدن را محال بود از دست بدهم.
مرد در چوبی کهنه ای را که پایین‌اش با فلز از کف زمین جدا می‌شد را باز کرد و گفت : به فاصله با من بیاید فقط مواظب باشید به جای برنخورید.
تازه وارد بودم باید جلوی راهم را می‌دیدم. از زیر چشم‌بند هم جلوی راهم را می‌دیدم و هم مکانی را که واردش شده بودم. راهرویی بود به‌عرض یک متر و به‌طول چهارمتر که گوشه‌ایش اختصاص داشت به صندلی های چوبی و کیس و کامپیوتر و لباس و خلاصه کلی وسایل. برایم جالب بود بدانم این‌ها چه معنایی دارد. مرد تعارف کرد که روی صندلی بنشینید. نشستم و خودش داخل اتاقی شد و به اندک زمانی بیرون آمد و راه آمده را برگشت. از داخل اتاق صدای فریاد مردی می‌آمد که به کسی اهانت می‌کرد معنای وسایلی را که در راهرو بود به سرعت فهمیدم. بند دلم پاره شد. یعنی عزت و احترام تا روی همین صندلی بود و بقیه جیغ و فریاد. حال من در مقابل این جیغ و فریادها چه عکس العملی باید از خود بروز می‌دادم من که در تمام عمرم حرف کسی را بی‌جواب نگذاشته بودم.
از این فکرها و توهم چنان دچار تهوع شدم که به ناآگاه شروع به عق زدن کردم. مردی آمد و گفت: چتونه حالتون خوب نیست؟ آقای عکاس بیا کار این بازداشتی رو انجام بده بنده خدا بره استراحت کنه و بعد هم راه دستشویی رو بهم نشون داد.
عق زدنم وقتی بیشتر شد که وارد دستشویی شدم. به‌قدری حالم بد شده بود که زمانی که از من عکس می‌انداختند برای پرونده، دانه‌های درشت عرق تمام صورت و تنم را پوشانده بود. عکاس گفت: نترس کاری باهات ندارن چند سوال می پرسن فردا هم می فرستن بری خونه. لب‌هایم از هم باز نمی‌شد که جوابش را بدهم: آره جون عمه ات. اگه کاری ندارن چرا آوردن.
صدای عکاس بلند شد: متهم آماده است. همان مرد قد کوتاه آمد و مرا از اتاق به بیرون راهنمایی کردو به آرامی می‌گفت: مواظب باش اینجا پله است. کمی به‌خودم آمدم باید راهم را می‌دیدم تا بتوانم بعدها بنویسم که کجا بودم. پله‌های پهنی که با موازییک‌های قدیمی فرش شده‌بود. دو دور پله بود و بعد از آن راهی که به راهرویی که مثل راهروی پایین بود ولی درازتر. فهمیدم به طبقه بالا رفته ام. مسئولم آمد و مرد قد کوتاه مرا تحویل داد و رفت. مسئول گفت : لباسهاتو در بیار. وسایل‌ات را به من تحویل بده. مسئول بعد از چنددقیقه برگشت و گفت: تی‌شرت و شلوارت رو بپوش لباس نداریم که بهت بدیم. چقدر خوشحال شدم که لباس‌های خودم تنم هست. برعکس مکان غریبی که نمی دانستم تا چه وقت مهمانش هستم این مزیت برایم پیش آمده بود که دیگر لباس غریب به تنم نیست و لباس‌های خودم می‌تواند مونس و همدم‌ام باشد.
مسئول مرا به‌طرف در کوچکی برد و در را باز کرد و گفت برو تو . وقتی داخل شدم و او در را پشت سرم بست تازه فهمیدم که معنای زندان چیست. زندان جایی است که تو نه به میل خودت وارد می‌شوی و نه به میل خودت خارج. هم بندهایم از حالت درازکش به‌حالت نشسته درآمدند. اخبار بیرون رو می‌خواستند و این‌که کیستم. نمی‌شد همان اول اعتماد کنم خوب خیلی حرف‌ها و داستان‌ها از بیرون شنیده بودم باید رعایت احتیاط را می‌کردم. خودم را زدم به خری و سادگی. و وقتی که دانستم هم بندهایم چه افراد مهمی هستند که اسامی همه‌شان را می دانستم شروع کردم به دادن اخبار و اطلاعات. کسی نخوابید. همه دل‌خوش به اوضاع بیرون بودند و این‌که کوتاه زمانی از آن جهنم بیرون خواهند آمد. دو روز در همان اتاق 2در4ماندم و کسی سراغی از من نگرفت. با خود می‌گفتم دارند مرا می‌ترسانند که دیگر پا روی دمشان نگذارم. روز سوم ساعتی از صبح نگذشته بود که صدایم کردند. بچه‌ها راه و رسم آماده شدن را یادم دادند. دمپایی که به من داده بودند چند سایز برایم بزرگ بود درست شبیه گداهای تابستانی شده بودم. چشم بند روی صورتم بالا و پایین می‌رفت. چشم بند برایم معضلی شده بود و بالارفتن‌اش برای ماموران بند آیینه دق. روی صندلی در راهرو نشسته بودم که مردان و زنان دیگری هم آمده و به صف رو به دیوار ایستادند. مردان با پیژامه‌های آبی و طوسی و زنان با چادرهای طوسی گل پهن نخی. وای که چطور ترور شخصیت می‌کردند. اینان انسان‌های مرتب و منظمی بودند که در بیرون از زندان هرگز و هرگز با چنین وضعی در میان دیگران ظاهر نمی‌شدند و اینجا برای شکستن غرور و ترور شخصیت‌هایشان باید به این شکل در می‌آمدند. ریش مردها بلند بود و صورت و ابروی زنها پر از مو. من تازه وارد بودم و به طبع هنوز آراسته ولی نوع پوشش و آن دمپایی کذایی درست مثل آن‌ها بود.هر کدام‌مان را به اتاقی فرستادند و روی صندلی رو به دیوار نشاندند. هربار به یک اتاق می رفتیم گاهی اتاقها تمیز بود و گاهی کثیف. رنگ اکثر اتاقها سبز بود. من به نسبت درجه بازجوها اتاق‌ها را دسته بندی کرده بودم. هرچقدر اتاق بازجویی تمیزتر بود رتبه آن بازجو بیشتر بود ومثلاً سربازجو. پس باید مواظب حرف‌هایی که می‌زدم می‌بودم که گاف ندهم. آن‌هایی که تازه کار بودند عددی نبودند ولی این‌ها که سربازجو بودند مو را از ماست می‌کشیدند بیرون. البته اگر اهانت به گاو نباشد خدا وکیل هیچ‌‌کدام‌شان چه بازجوی دست پایین چه بازجوهای دست بالا به اندازه گاو حالی‌شان نبود فقط خودت نباید گاف می‌دادی. آخرین بار که برای بازجویی رفتم داخل بند 240بود. مکانی بسیار کثیف و بدبو. بوی پیاز و سبزی و غذاهای مانده دل و روده ام را بالا آورده بود ولی راهی نبود جز تحمل و خیالم راحت بود که هر چقدر هم بازجو فریاد بزند رتبه‌اش پایین است و کاری ازش برنمی‌آید گنده ترهاش رو پیچونده بودم.
روزها برای بازجویی به ساختمان بزرگ می‌رفتیم و همه در راهرو روی صندلی‌ها می‌نشستیم فقط از روی دمپایی‌ها همدیگر رو شناسایی می کردیم. همین که شروع به حرف زدن می کردیم ماموری که در بیرون حتی اجازه جفت کردن کفش‌هایمان را هم بهش نمی دادیم فریاد می زد: حرف نزنید! مگر باشما نیستم و زن‌ها آه که چقدر این زن‌ها هرکجا که باشند در هر مقامی چه مادر چه دختر چه همسر، شجاع و نترسند.
ثانیه ای بعد از فریاد مامور دوباره پچ پچ ها و زمزمه ها شروع می شد. و من همه اش به این می اندیشیدم که خدا پس تو کجایی؟ چطور نمی بینی که یک مشت انسان بیسواد و بی خرد با انسانهای تحصیل کرده و دارای فهم و شعور و دلسوز آب و خاک میهن خود چه می‌کنند. چطور نمی‌بینی مردانی را که ماه‌ها و ماه‌هاست حتی نتوانسته‌اند صورت‌های خود را اصلاح کنند و زن‌ها این بانوان نازنین موهای ابروهایشان مثل زمان دختری‌شان شده. زن‌ها بیشتر شبیه زن‌های بیوه ای شده بودند که شوهرانشان مرده و عزاداربودند و نباید اصلاح می‌کردند و این دمپایی‌های لعنتی استخری چیست که ما را محکوم به پوشیدن آن می‌کنند. خدایا تو باید جوابگوی بنده‌هایت باشی که در این دنیا کسانی با نام تو به تمامی غرور و شخصیت انسانی آنها اهانت کردند.
آیا تو ما را بوجود آورده ای که این چنین عذاب دهی؟ عزیز من مگر مرض داری و یا بیکاری؟ چقدر همه بلایا را تحمل کنیم و بگویم امتحان الهی است. اصلاً ما این امتحان را نخواستیم. دنیا به این بزرگی تو فقط از ما ایرانی‌ها امتحان می‌گیری‌؟ اصلاً ما رو بی خیال شو یه کمی برو از اروپایی‌ها و این اینگلیسی‌های بقول مشت قاسم چشم چپول امتحان بگیر که دنیا رو به گند کشیدن.ای بنازم کرمتو! بابا ما که از روز اول بدنیا آمدن از تو جز خشونت هیچ ندیدیم. حتماً کرمت را آن دنیا می خواهی به ما بدهی. صد البته آن دنیا هم ما باید به جهنم برویم.
ولی ازت خواهش می‌کنم! این تنها خواهش من از تو است که آن دنیا تو جهنم لطفاً از این دمپایی پلاستکی سفید استخری که برامون بزرگه و اندازه پاهامون نیست نده!

من حتی به دیکتاتوری نظامی برمه غبطه می خورم

من حتی به دیکتاتوری نظامی برمه غبطه می خورم


حدود یک ماهی از نجات جان 33 کارگر معدن در شیلی می‌گذرد، حادثه‌ای که در پابان به افتخاری برای ملت و دولت شیلی انجامید: معدنی مسدود شد و نجات جان کارگران غیر ممکن به نظر می‌رسید چرا که هیچ راهی برای ورود امدادگران به داخل معدن وجود نداشت، پس از چندین روز دریافتند معدنچیان زنده‌اند، ا ین خبر با خوشحالی به سراسر دنیا مخابره شد و پس از آن تمامی گروه‌های امداد و نجات و مسئولان حکومت بسیج شدند و به کمک شتافتند، ابتدا راهی برای رساندن غذا تعبیه شد، امدادگران و پزشکان و خانواده‌ها در آن جا اطراق کردند تا هر مشکلی زیر نظر باشد، تمامی امکانات و فناوری از امداد و آتش نشانی گرفته و حتی ناسا به کار گرفته شد و در نهایت حوصله و دقت عملیات نجات پس از تقریبا دو ماه با موفقیتی به خاطر ماندنی پایان یافت.
همان شیلی که زمانی نه چندان دور دیکتاتوری نظامی در آن خدایی می‌کرد که زبانزد دنیاست و کمتربن ارزشی برای زندگی و زندگان قائل نبود و کشور را به مثابه جزیره آرزوهای خود فرض کرده، با سرکوب و کشتارهای هولناک، کشتی مراد خود را بر دریایی از خون می‌راند اما امروز برای نجات جان کارگران معدن چندماه برنامه ریزی و فکر می‌شود، تمامی امکانات و تجهیزات به کار گرفته می‌شود، خواب و خیال مسئولین و مردم نجات جان آنان گشته و هنگام عملیات نهائی رئیس جمهور در بین خانواده‌ها و سایر مردم است تا در شادی و جشن نجات انسان ها شخصا حضور یابد.
این حادثه را در کنار دو حادثه در پایتخت کشورمان قرار می دهم:
چندی پیش در جریان نزاع بین دو نفر در میدان کاج سعادت آباد شخصی مجروح می‌شود، درحالی که همگان می‌دانیم حاکمیت و دولت مدتی است برای پیش‌گیری از اعتراضات احتمالی خیابانی به دلیل حذف یارانه‌ها تدابیر وسیع و هزینه بسیاری صرف نموده، از جمله این که سر هر میدان چه کوچک و چه بزرگ از جمله میدان کاج چندین نفر از نیروهای انتظامی و یا بسیج مستقر شدند تا کمترین تحرکی از چشمان تیزبینشان دور نماند و بلافاصله وارد عمل شوند. در این شرایط می‌بینم درست جلوی چشمان ماموران حفظ نظم و امنیت درگیری تا انجا بالا می‌گیرد که یک نفر مجروح می‌شود و باز آن‌ها وارد عمل نمی‌شوند و مجروح سر فرصت و ذره ذره جان می‌دهد، در حالی که بیمارستانی در همان حوالی میدان وجود دارد کسی برای نجاتش نمی‌شتابد و وقتی بالاخره پس از مدتها او را با برانکارد و نه آمبولانس به بیمارستان می‌رسانند خیلی دیر شده بود و به همین سادگی یک نفر می‌میرد.
ماموران انتظامی تنها زمانی جلو می آیند که ضارب، وقوع جرم را خود تشخیص داده و چاقو را انداخته و تسلیم می‌شود و بعد از تسلیم او ماموران می‌آیند و با موفقیت او را دستگیر می‌کنند! و به طبع او را به دستگاه قضائی تحویل می‌دهند تا بقیه عملیات را تکمیل نماید و با کمک حکم قصاص قتل بعدی را دستگاه فضائی به انجام رساند. بدین ترتیب در حالی که می‌شد دو نفر را از مرگ نجات داد در اثر تعلل و سهل انگاری یکی کشته شده و دیگری به پای چوبه دار می‌رود. در زمان حادثه چون افراد زیادی بودند که فیلم بگیرند، این خبر سریعا به سراسر دنیا مخابره شد و بنابراین اذهان حاکمان مشوش شد که چرا ماموران فرصت مخابره خبر را به مردم دادند؟!
درست به فاصله چند روز از این حادثه روی یکی از پل‌ها در بزرگراه آزادگان شخص دیگری نا امید از زندگی حوالی ظهر خود را حلقه آویز می‌کند و باز هم کسی برای کمک یافت نمی‌شود، این بار اما نیروهای موتور سوار سریع‌تر وارد عمل می‌شوند و تمامی موبایل‌هایی که از جسد آویران شده از پل عکس و فیلم گرفتند را جمع کرده و جلو ارسال و انعکاس خبر را گرفته و بدین ترتیب اذهان حاکمیت از تشویش مصون می‌ماند، ده تا پانزده دقیقه پس از موتور سواران تیم آتش نشانی سر می‌رسد و بالاخره جسد را از پل پایین می‌آورند. من به ارزانی و حتی مفت بودن جان انسان ها در کشورم افسوس و به شکوه زندگی در شیلی غبطه می‌خورم.
باز همین روزها خبر دیگری در تمام دنیا انعکاس یافته: آنگ‌سان‌سوچی رهبر حزب اتحاد ملی و دمکراسی مردم برمه پس از تحمل 20 سال زندان و حبس خانگی آزاد شد. آن چه می‌بینم این است که با این که حاکمیت برمه دیکتاتوری آن هم از نوع نظامیش هست اما حزب مطبوع خانم سان سوچی استقبال وسیع از او را تدارک می‌بینند و مردم نیز قادرند در جشن آزادی او حضور یابند، او در میان مردم حضور می‌یابد و سخنرانی می‌کند. در جریان این استقبال پرشور ندیدم یا نشنیدم به کسی شلیک شود، زیر خودرو‌های نظامیان له شود، بازداشت شود و یا حتی سرش به جسمی سخت در دست ماموران اصابت کند ولی شنیدم آنگ‌سان‌سوچی گفت تلاش می‌کند تا با انقلاب نرم به دمکراسی برسند و پس از آن هم نشنیدم حکومت نظامیان او را تهدید کرده باشد.
او چند روز بعد در سخنانش گفت: نباید آزادی او را به مثابه نرمش حکومت دیکتاتوری نظامی برمه تلقی نمود بلکه چون مدت قرار بازداشتش به سر آمده بود و حاکمیت به دلیل آن که بهانه ای دیگر برای اسارت او نداشت به ناچار آزادش ساخت .
با این که این سخنان او قطعا درست است و ما بهتر از سایر مردم دنیا دیکتاتورها را از انواع پادشاهی و نظامی گرفته تا نوع نظامی– مذهبی آن می‌شناسیم و با پوست و گوشتمان لمسش کردیم و من اگر چه خجالت می‌کشم ولی چون حکومت نظامی برمه حداقل به قوانین خودش پابند است، اعتراف می‌کنم که حتی به دیکتاتوری فقط نظامی برمه نیز غبطه می‌خورم.
راستش را بخواهید دیگر نگران غبطه خوردن‌های بعدی خود می‌شوم و بهتر است بیش از این حوادث را کنار هم قرار ندهم و فکر هم نکنم چرا که بیم دارم ازدیکتاتوری‌های ایدئولوژیک کره شمالی و یا حتی دیکتاتوری دینی قرون وسطی سر در بیاورم.
یکی از مادران پارک لاله
28/8/89

از جان مادران در بند چه می خواهند ؟

از جان مادران در بند چه می خواهند ؟


هر وقت یاد اکرم زینالی و ژیلا مهدویان ، دو مادر رنج کشیده و دادخواه ، می افتم چهره ی زیبا و نورانی شان، ساعت ها در مقابل چشمانم ظاهر می شود. چهره ای که با هزاران غم و غصه ، آنقدرمهربان ،جذاب و دوست داشتنی است که نگاهت از آنان سیر نمی شود . و امروز 40 روز است که ، خانواده ، فامیل و دوستان از دیدن چهره ی این دو نازنین و گرمای وجودشان ، محروم شده اند و آنان در انفرادی تنهای تنها به جرم پیگیری وضعیت فرزندان در بند ، اسیر قانون شکنان اند .
اکرم نقابی
چه از جان این دو عزیز وطن می خواهند ؟
شاید مقاومت در برابراعتراف به کارهای نکرده جرم مادران را سنگین تر کرده والا آنان که گناهی مرتکب نشده اند .
شاید درخواست آزادی زندانیان عقیدتی بر آقایان گران تمام شده والا این درخواست که جرم نیست .
شاید باید مادران می گفتند : فرزندان ما را بازداشت کنید ، شکنجه کنید آنها را تنبیه کنید تا دیگر از حق و حقوق خود حرف نزنند.
شاید همدردی با مادران عزادار غیرقانونی بوده و مادران بلد نبودند کتاب قانون را بخوانند .
شاید اعدام، یک قتل سازمان یافته نیست و نباید با اعدام مخالفت کرد .ودرخواست اعدام فوری قاتلان فرزندان بی گناه را مادران باید در دستور کار خود قرار می دادند .
شاید آمران و عاملان کشتارهای فرزندان بیگناه نباید محاکمه شوند و باید مادران می گفتند به کشتار ادامه دهید !
شاید این دو مادر حق نداشتند همراه دختران شان قانونی ازکشور خارج شوند و باید قاچاقی و غیرقانونی می رفتند و به گرو هایی که آقایان دوست دارند ، ملحق می شدند تا خبر های کذب منتشر شده ،درست از آب در بیاید .
ژیلا (ترمسی)
ما که نمی دانیم . خانواده هایشان هم نمی دانند ولی خانواده هایشان این را خوب می دانند که این مادران عملی خلاف قانون مرتکب نشده اند و به زودی آزاد خواهند شد . طبیعی است آزادی این عزیزان و گل سر سبد مادران ، آرزوی همه ی ماست ولی ما نگرانیم و به شدت هم نگرانیم چرا که ، به خانواده ها می گویند کاری نکنید ، وکیل نگیرید ، آزاد خواهند شد . ولی کی ؟
تا کی باید این دو مادر فداکار، مثل بسیاری از زندانیان ، در بند بی قانونی باشند ؟
بسیاری از مادران ایران و فعالان مدنی ایران و جهان ، خواستار آزادی فوری اکرم نقابی و ژیلا مهدویان شده اند ولی ای کاش خانواده ی این عزیزان هم فقط با انتظار و باور وعده های داده شده ، این روزهای سخت را سپری نکنند و مانند خود اکرم و ژیلا از حق و حقوق شان دفاع کنند .
این روز ها متاسفانه تعداد زندانیان بسیار زیاد است و گاه ممکن است زندانی فراموش شود .
اکرم و ژیلا به گردن همه ی خانواده های عزادار و خانواده های زندانیان حق دارند از حقوق آنان دفاع کنیم و خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط آنان شویم .